تبلیغات
چپ دست ها - یک داستان کوتاه
جمعه 22 آذر 1387

یک داستان کوتاه

   نوشته شده توسط: حمیدرضا زندی    

   چپ دست‌ها آیا نمی توان یك خودنویس یا یك كلید بزرگ و برجسته را هم همین طور نگه داشت و خاله ی ترسوی خود را كه دستكش چرمی مصنوعی و سیاه رنگی به دست دارد، وادار به جیغ زدن نمود؟
 من هرگز نباید این فكر را به خود راه بدهم كه هفت تیر اریش خطا نشانه گیری می كند و یا یك اسباب بازی بی خطر است. از طرفی می دانم كه اریش هم ثانیه ای در خطرناك بودن اسلحه ی من شك نمی كند. 

     اریش مرا زیر نظر دارد. من هم چشم از او برنمی دارم. هر دوی ما اسلحه به دست داریم و مسلم است كه ماشه را خواهیم چکاند و یكدیگر را زخمی خواهیم كرد. اسلحه های ما پُرند. ما هفت تیرهایی را به طرف هم گرفته ایم كه طی تمرین هایی طولانی آنها را آزمایش کرده و بلافاصله پس از تمرین به دقت تمیزشان كرده ایم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم می شود. چنین ماسماسكی از درازا بی خطر به نظر می رسد. آیا نمی توان یك خودنویس یا یك كلید بزرگ و برجسته را هم همین طور نگه داشت و خاله ی ترسوی خود را كه دستكش چرمی مصنوعی و سیاه رنگی به دست دارد، وادار به جیغ زدن نمود؟ من هرگز نباید این فكر را به خود راه بدهم كه هفت تیر اریش خطا نشانه گیری می كند و یا یك اسباب بازی بی خطر است. از طرفی می دانم كه اریش هم ثانیه ای در خطرناك بودن اسلحه ی من شك نمی كند. بعلاوه ما حدود نیم ساعت پیش اسلحه هایمان را بازکرده، تمیزشان كرده ایم، و مجددا آنها را بسته ایم، فشنگ گذاری كرده ایم و ضامن ها را هم كشیده ایم. ما اهل خیالبافی نیستیم و حتا اقامتگاه كوچك آخر هفته ی اریش را هم به عنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذیر خود مشخص كرده ایم. از آنجا كه از ایستگاه راه آهن تا آن خانه ی یك طبقه، بیشتر از یك ساعت راه است و با این حساب واقعا دورافتاده محسوب می شود، می توانیم بپذیریم كه به معنای واقعی كلمه هیچ مزاحمی صدای شلیك گلوله را نخواهد شنید. ما اتاق نشیمن را از اثاثیه تخلیه كرده و تابلوها را كه اغلب صحنه های شكار و صید حیوانات وحشی را نشان می داد، از دیوارها برداشته ایم. گلوله ها اصلا نباید به صندلی ها، كمدهای براق و تابلوهای نقاشی كه قاب های گرانقیمتی دارند، اصابت كند. ما نمی­خواهیم تیری به آینه بخورد یا سرامیك ها آسیب ببینند. ما فقط قصد جان هم­دیگر را كرده­ایم. هر دوی ما چپ دستیم و همدیگر را از انجمن چپ دست ها می شناسیم. می دانید كه ما چپ دست های این شهر مانند همه ی كسانی كه دردی مشترك آنها را رنج می دهد، انجمنی تاسیس كرده ایم و مرتبا همدیگر را ملاقات می کنیم و می کوشیم دست راست خود را كه متاسفانه در كارها بسیار ناشی است، تمرین بدهیم. مدتی یك راست دست خوش قلب ما را آموزش می داد. متاسفانه او دیگر نمی آید. آقایان هیئت رئیسه از روش های آموزشی او انتقاد می كردند و معتقد بودند، اعضای انجمن باید با نیروی خود تغییر عادت بدهند. به این ترتیب ما با هم و بدون هیچ اجباری،‌ فقط به بازی های دسته جمعی ابداعی و انجام كارهایی می پردازیم که مهارت را بالا می برند مثل: سوزن نخ كردن، آب ریختن، و باز و بسته كردن در با دست راست. یكی از اصول اساسی ما این است: «تا زمانی كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمی گیریم.» این جمله هر چقدر هم كه زیبا و دهن پركن باشد، بی معناترین حرفهاست. با این روش، ما هرگز به نتیجه دست نخواهیم یافت. جناح افراطی انجمن ما از مدت ها قبل خواسته بود كه این جمله بطور كامل حذف و به جای آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار می كنیم و از آنچه با آن متولد شده ایم، شرمگین نیستیم.» مسلما این شعار هم درست نیست و تنها جذابیت آن و نیز بلند طبعی مان به ما اجازه داد چنین حرف هایی را انتخاب كنیم. اریش و من كه هر دو جزو جناح افراطی محسوب می شویم بخوبی می دانیم سرخوردگی تا چه حد در ما ریشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازی هم به ما كمك نكرد تا یاد بگیریم این نقص جزئی را ـ جزئی در مقایسه با سایر ناهنجاری های رایج ـ با بردباری تحمل كنیم. باعث و بانی این احساس سرخوردگی هم آن طرز کودکانه ای است که اطرافیان دست آدم را می گیرند؛ خاله ها و عمه ها، دایی ها و عموها، دوستان مادر و همكاران پدر، این ها همان جمع خانوادگی غیرقابل تحمل و وحشتناكی هستند كه افق آینده ی یك كودك را تاریك می كنند. باید دستمان را به همه ی این افراد می دادیم. آنها می گفتند:«نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعی ات دست بده، با دست راست!!» وقتی شانزده ساله بودم، برای اولین بار به یك دختر دست زدم. او با ناامیدی دستم را پس زد و گفت:«اه! تو كه چپ دستی!» چنین خاطراتی در ذهن می مانند. با وجود این، وقتی بخواهیم، آن جمله را ـ كه من و اریش آن را ساختیم- در كتاب خود بنویسیم، باید عنوان «هدفی دست نیافتنی» را برای آن در نظر گرفت. حالا اریش لب هایش را روی هم فشار می دهد و پلك هایش را كمی می بندد. من هم همین كار را می كنم. گونه هایمان كمی می پرد. پیشانی هایمان را درهم می كشیم و نوك بینی هایمان كشیده می شود. حالا اریش شبیه هنرپیشه ای شده است كه حركاتش پس از دیدن صحنه های پرماجرای بسیار، برایم آشناست. آیا می توانم بپذیرم كه این شباهت های مخرب مرا هم مانند قهرمانان خشن سینما می كند؟ ممكن است خشن به نظر برسیم و من خوشحالم كه هیچكس در این حالت متوجه ما نیست. آیا او، یعنی همان شاهد ناخوانده، نخواهد پذیرفت كه دو مرد جوان با طبیعتی رومانتیك با هم دوئل می كنند؟ ممكن است فكر كند آنها هر دو از یك قماش اند یا یكی از كارهای زشت دیگری تقلید كرده است. این یك دعوای بی قید و شرط خانوادگی است كه نسل ها به طول انجامیده است. فقط دو دشمن این طور به هم نگاه می كنند. لب های نازك و رنگ پریده و بینی های چروكیده از خشم ما را، كه مبتلا به جنون مرگ اند، نگاه كنید و زمزمه ی نفرت را در آنها ببیند! ما دو دوستیم. اریش مدیر بخشی از یك فروشگاه است و من شغل پردرآمد ساخت قطعات ظریف فنی را انتخاب كرده ام. با این كه شغلمان با هم تفاوت بسیار دارد، علائق مشترك فراوانی داریم كه لازمه ی تداوم بخشیدن به یك دوستی هستند. اریش بیشتر از من عضو انجمن بوده است. به خوبی روزی را به یاد می آورم كه لباسی كاملا رسمی تنم بود و با كمرویی به مجمع آنها وارد شدم. اریش از روبرو به سمتم آمد و مرا كه نامطمئن بودم از طریق راهرو راهنمایی كرد، در عین حال با زیركی و بدون كنجكاوی های بی مورد به من نگاه كرد و گفت:« مسلما می خواهید عضو گروه ما بشوید. هیچ نترسید! ما برای كمك به هم اینجا هستیم.» من بلافاصله گفتم:« می خواهم عضو یك طرفی ها بشوم!» ما رسما خودمان را این گونه می نامیم. به نظرم می آید، این نامگذاری هم مثل بیشتر مقررات آن طور كه باید مناسب نیست. این عنوان چندان واضح بیان نمی كند كه چه چیز اعضای انجمن را به هم پیوند می دهد و قوی تر می كند. یقینا بهتر بود نامی كوتاه مثل چپ ها یا كمی خوش آهنگ تر مانند برادران چپ دست را برای خودمان انتخاب می كردیم. شاید بتوانید حدس بزنید چرا مجبور شدیم، از معرفی خودمان تحت این عناوین صرف نظر كنیم. هیچ چیز نادرست تر و علاوه بر این آزار دهنده تر از این نبود كه خود را با آن نوع آدم های قابل ترحمی مقایسه كنیم كه طبیعت تنها ارزش انسانی آنها را برای ارج نهادن به عشق از آنها سلب كرده است. كاملا برعكس ما جمع متنوعی هستیم و می توانم بگویم كه زنان مجمع ما از نظر زیبایی، جذابیت و خوشرفتاری قادرند با بعضی از زنان راست دست رقابت كنند. بله، اگر با دقت مقایسه كنیم، از بین آنها مجموعه ای از ستارگان بدست می آید كه كشیشی را كه از سكوی وعظ برای مخاطبان خود طلب آمرزش می كند، وامی دارد با دیدن آنها خطاب به جمع فریاد بزند:«آه! كاش همه ی شما چپ دست بودید!» این عنوان برای انجمن ناخوشایند است. حتا اولین رئیس ما كه فردی بود با طرز فكر مردسالار و متاسفانه از كارمندان رده بالای شهرداری و ثبت اسناد هم بود، گاه و بیگاه به این نكته اذعان می كرد كه ما با چنین روندی موافق نیستیم و دست چپمان را هم لازم داریم. به علاوه نه یك طرفه هستیم و نه یك طرفه فكر، احساس و عمل می كنیم. مسلما دغدغه های سیاسی نیز باعث شد، پیشنهادهای بهتری مطرح كنیم و خود را با عنوانی كه هرگز نباید آن را برمی گزیدیم، بنامیم. پس از آن كه اعضای میانه رو پارلمان به یكی از جناحین متمایل شدند و صندلی های خانگی آنها طوری قرار گرفت كه ترتیب قرار گرفتن شان وضعیت سیاسی سرزمین آبا و اجدادی ما را مشخص می كرد؛ باب شد كه هر نوشته یا سخنرانی ای را كه كلمه ی چپ بیشتر از یكبار در آن تكرار شده باشد متهم به رادیكالیسم مخاطره آمیز كنند. حالا همه دوست دارند اینجا آرامش حاكم باشد. اگر در شهر ما یك انجمن بدون گرایش سیاسی و به منظور همیاری و همزیستی وجود داشته باشد، آن انجمن ماست. در اینجا ، برای جلوگیری از هرگونه سوظن در مورد مسائل جنسی، باید یادآوری كنم که من نامزدم را از بین گروه جوانان انجمن انتخاب كرده ام. قصد داریم، به محض این كه آپارتمانی برایمان خالی شود، ازدواج كنیم. بالاخره سایه ی تیره ی تاثیری كه اولین برخوردم با جنس مخالف بر روحیه ام انداخته بود؛ رفته رفته كمرنگ شد و من این را مدیون حمایت مونیكا هستم.
     عشق ما نه تنها با مشكلات متعارفی كه در بسیاری از كتاب ها توصیف شده، به پایان نرسید؛ بلكه سختی های جزیی زندگی مان هم برطرف و تا حدی به شادی تبدیل شد تا توانستیم به یك خوشبختی نسبی برسیم. پس از آن كه در آشفتگی محسوس اوایل رابطه مان سعی كردیم با دست راستمان خوب كار كنیم؛ متوجه شدیم كه قسمت دیگر بدنمان لمس است و با احتیاط همه چیز را لمس و نوازش می كنیم، یعنی همان طور كه خداوند ما را آفرید. بیشتر از این چیزی نمی گویم و امیدورام بی ملاحظگی نباشد، اگر اینجا اشاره كنم كه دست مهربان مونیكا همیشه به من نیرو می دهد تا در امور استقامت داشته باشم و به وعده هایم عمل كنم. در اینجا، متاسفانه، ضمن تأکید بر استعداد خود در ناشیگری، باید اعتراف كنم كه درست پس از اولین باری که با هم سینما رفتیم مجبور شدم به او قول بدهم، تا زمانی كه حلقه نامزدی را در انگشت سبابه ی دست راستمان نكرده ایم، او همچنان دختر خواهد ماند. به علاوه در شهرهای كاتولیك نشین جنوب، نشان طلایی ازدواج را به دست چپ می كنند، و در این میان در همین مناطق آفتابی نیز بیشتر قلب حاكم است تا عقل خشن. در این مورد، شاید برای اعتراض به رفتار دختران و نشان دادن این كه آنها هنگام به خطر افتادن منافعشان چه شیوه ی یك جانبه ای را برای استدلال بر می گزینند، بانوان جوان تر انجمن ما با كار خستگی ناپذیر شبانه این جمله را روی پرچم سبز انجمن مان دوختند:«قلب چپ هنوز می زند.» مونیكا و من قبلا درباره ی لحظه ی به دست كردن حلقه خیلی با هم بحث كرده ایم و همیشه به این نتیجه رسیده ایم: ما جرأت نمی كنیم در یك دنیای نامطمئن و پر از شر خود را نامزد معرفی كنیم، در حالی كه از مدت ها قبل زوج باشهامتی بوده ایم كه همه چیزشان را از ریز و درشت با هم تقسیم كرده اند. مونیكا اغلب به خاطر ماجرای حلقه گریه می كند. در روز نامزدی مان همان طور كه خوشحالی می كردیم، غباری از غم بر تمام هدایا، میزهای پر زرق و برق و سایر مراسم ویژه ی جشن نشسته بود. حالا اریش دوباره چهره ی خوب و عادی خود را نشان می دهد. من هم كوتاه می آیم، اما با این حال تا مدتی حالت اخم را در ماهیچه های صورتم حس می كنم. علاوه بر این، شقیقه هایم هنوز می پرند. نه! كاملا مشخص است كه این قیافه ها به ما نمی آمد. با نگاه هایی آرام تر و به تبع آن با شهامت بیشتری به هم خیره می شویم. نشانه می گیریم. هدف هر یك از ما دست راست دیگری است. مطمئنم كه اشتباه نخواهم كرد و در مورد اریش هم یقین دارم. ما مدت زیادی تمرین كرده ایم. تقریبا هر دقیقه از وقت آزادمان را به تمرین در گودالی شنی در حاشیه ی شهر گذرانده ایم تا در روزی مثل امروز كه باید خیلی چیزها مشخص شود، بازنده نباشیم. شاید از تعجب فریاد بزنید. این كار یك نوع سادیسم، یا نه یك خودزنی است. حرفم را باور كنید. تمام این استدلال ها برایم آشناست. ما همدیگر را به هیچ جنایتی محكوم نكرده ایم. به هیچ جنایتی. این اولین باری نیست كه ما در این اتاق خالی می ایستیم. چهار بار همدیگر را این طور مسلح دیده ایم و چهار بار وحشت زده از نیت خود، هفت تیرها را انداخته ایم. اما امروز شجاعت این كار را داریم. پیشامدهای اخیر در امور شخصی و نیز در دوران انجمن به ما حق می دهند كه این كار را انجام دهیم. حالا بالاخره پس از تردیدی طولانی و زیر سوال بردن خواسته ی جناح افراطی انجمن، دست به اسلحه می بریم. بسیار تاسف انگیز است. ما دیگر نمی توانیم همكاری كنیم. وجدان ما حكم می كند كه از اصول رایج اعضای انجمن فاصله بگیریم. آیا در این موضوع جناح گرایی بوجود آمده است یا خیالبافان و خیالپردازان جای صفوف عقلا را گرفته اند؟ یك دسته رویای خود را در سمت راست می بینند و دسته ی دیگر جناح چپ را معبود خود قرار داده اند. چیزی كه هرگز نمی توانستم باور كنم این بود كه شعارهای سیاسی را محفل به محفل فریاد بزنند. سنت نفرت آور و دست چپی كوبیدن میخ همراه با سوگند خوردن آنچنان مرسوم است كه بعضی از نشست های هیئت رئیسه به مجالس عیش و نوشی شبیه است كه در آن باید با پایکوبی دیوانه وار و شدید به وجد و سرور رسید. اگر هم كسی این را با صدای بلند به زبان نیاورد و كسانی را كه آشكارا گرفتار گناه شده اند، بدون معطلی تا مدت ها از خود دور كند، نمی توان انكار كرد كه همان عشق بیهوده و به نظر من كاملا نامفهوم بین همجنس ها نیز در میان ما طرفدار پیدا كرده است. حالا بدترین چیز ممكن را بگویم: رابطه ی من و مونیكا هم تحت تاثیر این جو قرار گرفت. او اغلب اوقات را كنار یكی از دوستانش كه دختری متزلزل و دمدمی مزاج بود، می گذراند. او اغلب اوقات مرا در ماجرای حلقه ی ازدواج به سهل انگاری و بی جربزگی متهم می كند و زیاده روی است اگر باور كنم كه هنوز همان اعتماد سابق میان ما وجود دارد و او همان مونیكایی ست كه من قبلا بیشتر در آغوشش می گرفتم. حالا اریش و من سعی می كنیم به یك اندازه نفس بكشیم. هر چه بیشتر با هم هماهنگی داشته باشیم، بیشتر مطمئن می شویم كه كارمان ناشی از احساسات مثبت است. باور نكنید كه این یکی گفته ی كتاب مقدس است كه به انسان پند می دهد خشم خود را فروخورد. این بیشتر آرزویی شدید و دائمی برای رسیدن به صراحت است و، به بیان صریح تر، برای دانستن این كه در اطرافم چه می گذرد. آیا این سرنوشتی تغییرناپذیر است یا در دستان ما قرار دارد و قادریم در آن دخالت كنیم و به زندگی خود مسیری عادی بدهیم؟ ممنوعیت های بچگانه و حقه هایی از این دست دیگر بس است! ما می خواهیم از طریق انتخابات آزاد به اهداف خود برسیم و دیگر مجددا به خاطر هیچ چیز خاصی جدا از عموم آغاز به كار نكنیم و در كارها دستی داشته باشیم. حالا نفس هایمان با هم هماهنگ است. بدون این كه علامتی بدهیم همزمان شلیك كردیم. اریش به هدف زد، من هم او را بی نصیب نگذاشتم. همان طور كه پیش بینی می شد، هر یك از ما چنان محكم ماهیچه ی دستان خود را می كشد كه هفت تیرها به خاطر نداشتن نیروی كافی برای نگه داشتن آنها، از دست مان روی زمین می افتند و به این ترتیب هر شلیك دیگری اضافی است. ما می خندیم و آزمایش بزرگ خود را با پیچیدن پانسمان زخم آغاز می كنیم. اما ناشیانه، زیرا تنها از دست راستمان استفاده می كنیم.

نویسنده : گونتر گراس
ترجمه : فرهاد سلمانیان